حج - دکتر علی شریعتی
حج
موضوع مقاله: چکیده حج نوشته دکتر شریعتی
نویسنده/نویسندگان: دکتر علی شریعتی/ چکیده نویس: ن. انصاری
چکیده ای کوتاه از کتاب حج 

دکتر علی شریعتی 
شناسه کتاب: تحلیلی از مناسک حج، دکتر شریعتی، چاپ چهارم، سال 1370، انتشارات الهام.


این نوشته، چکیده ای کوتاه از تفسیر و تحلیل دکتر شریعتی دربارة آداب و احکام حج است. 
دکتر می نویسد: این مناسک رسالة فقهی نیست، رسالة فکری است. این است که دکتر کوشیده تا "مناسک حج" را تفسیر کند، آن هم نه به نام یک "روحانی"، یک "مرجع اسلامی"، که به نام یک "حج کنندة مسلمان" آن چنان که در بازگشت از حج ، حق دارد از حج سخن بگوید و از آنچه در آن یافته است، و می گوید و دیگران نیز حق دارند به سخنش گوش دهند و گوش می دهند. و این نه تنها یک حق است، و شاید، این رسم که در بازگشت حج – نه چون رسم سفر که مردم به دیدار مسافر می روند- زائر حج، خود، خویشان و آشنایان و همسایگان خویش را دعوت می کند، برای این بوده است، که هر سال، بدینگونه مسألة حج در افکار طرح شود و موضوع بحث گردد و هرکسی آنچه را در میعاد خویش با خدا و خلق برداشت کرده است، به سرزمین خویش، ره آورد بیاورد و به جمع خویش سوغات دهد و این یک آموزش بزرگ حج است که هر سال، اقلیتی که توانسته اند ، عملاً، و اکثریتی که نتوانسته اند، نظراً در حج شرکت می کنند. 
مناسک : پرستش، پارسایی، ریاضت، خشوع در برابر خدا و آنچه آدمی را به او نزدیک می کند، شستن و پاک کردن جامعه، رسیدن به خانه، بر راه درست و روش زیبا رفتن و به رفتن ادامه دادن ماهر، حقی که از آن خداوند است، آنچه به خداوند تقدیم می شود، خون و خونبها. 
انسان ناسک: انسان پرستندة پارسا ؛ 
ارض ناسک: زمین سبز و خرمی که باران تازه بر آن باریده است؛ 
منسک: سرزمین آشنا و مأنوسی، دیاری را که با دل الفتی و پیوندی دارد. 
حج: حرکتی است از خود به سوی خدا، همگام با خلق، حج یک حکم متشابه است، که ذهن را به راههای گوناگون چند معنی از آن می یابد ... 
حج، نمایشی رمزی از آفرینش انسان و نیز از مکتب اسلام که در آن کارگردان خدا است، و زبان نمایش، حرکت، و شخصیت های اصلی : آدم، ابراهیم، هاجر و ابلیس و صحنه ها : منطقة حرم در مسجد الحرام، مسعی، عرفات، مشعر، منی و سمبل ها : کعبه و صفا و مروه و روز و شب و غروب و طلوع و بت و قربانی و جامه و آرایش : احرام و حلق و تقصیر ... 
و نمایشگران ؟ 
ـ این عجیب تر است ـ 
فقط یک تن، تو! هر که هستی، چه زن، چه مرد، چه پیر، چه جوان، چه سیاه، چه سفید، همین که در این صحنه شرکت کردی، نقش اول را داری. هم در شخصیت آدم و هم در ابراهیم و هم هاجر، در تضاد « الله ـ ابلیس » ! جنسیت مطرح نیست، فقط یک قهرمان هست و آن انسان ! 
چنین می نماید که خدا هر چه را خواسته است به آدمی بگوید یکجا در حج ریخته است! 
حج : آهنگ، قصد، یعنی حرکت و جهت حرکت نیز هم. همه چیز با کندن تو از خودت، از زندگی ات و از همة علقه هایت آغاز می شود ... 
موسم است، از تتگنای زندگی پست و ننگین و حقیرت ـ دنیا ـ از حصار خفه و بسته فردیتت ـ نفس ـ خود را نجات ده، آهنگ او کن... 
پرداختن قرض ها، شستشوی کدورت ها، غبارها، آشتی و قهرها، تسویه حساب ها، حلال طلبی از دیگران، پاک کردن محیط زندگی ات، رابطه هایت، اندوخته هایت، یعنی که در اینجا می میری، انگار می روی، رفتنی بی بازگشت، رمزی از لحظه وداع آخرین ...

احرام در میقات : میقات لحظه شروع نمایش، پشت صحنه نمایش، و تو که آهنگ خدا کرده ای و اکنون به میقات آمده ای، باید لباس عوض کنی ، لباس نشانه است، حجاب است، نمود است، رمز است درجه است، امتیاز است، رنگ و طرح و جنس آن، همه یعنی من! 
و "من" یعنی: "تو" نه، "شما" نه، "ما" نه! یعنی تشخص، و بنابراین، "تفرقه"، و این من نژاد است، قوم است، طبقه است، خانواده است، درجه است، موقعیت است، ارزش است، فرد است، و انسان نیست. 
انسانیت، تقسیم شده به نژادها و نژادها به ملت ها و ملت ها به طبقات و طبقات به قشرها و گروهها و خانواده ها و درون هر یک، باز عنوان ها و حیثیت ها و درجه ها و لقب ها و ریزه ریزه تا یک "فرد" یک "من" و این همه، در لباس نمایشگر، در میقات بریز ! کفن بپوش ! رنگ ها را همه بشوی، سپید بپوش ! سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو ... 
ذره ای شو در آمیز با ذره ها، قطره ای گم در دریا، نه کسی باش که به میعاد آمده ای ! خسی شو که به میقات آمده ای. 
وجودی شو که عدم خویش را احساس می کند و یا عدمی که وجود خویش را، بمیر پیش از آنکه بمیری، جامة زندگی ات را بدر آر، جامة مرگ به تن کن، اینجا میقات است. 
هر که هستی، آرایه ها و نشانه ها و رنگ ها و طرح هایی را که دست زندگی بر اندام تو بسته است و تو را: 
گرگ، روباه، موش، و یا میش پرورده است، همه را در "میقات" بریز، انسان شو. آنچنان که در آغاز بودی، یک تن: آدم! و آنچنان که در پایان خواهی شد، یک تن: مرگ!

نیت : در آستانه ورودی، می خواهی آغاز کنی، پیش از هر چیز باید نیت کنی. " قصد چیزی کردن" ، " عزم جایی کردن". 
در میقاتی، در مرز یک دگرگونی بزرگ، یک تغییر و تحول انقلابی، یک انتقال از خانة خویش به خانة مردم، از زندگی کردن به عشق، از خود به خدا، از اسارت به آزادی، از نفاق و رنگ و ریا و درجه و نشان و طبقه و نژاد به صدق و صمیمیت.

نماز در میقات : در میقاتی، نیت می کنی و حج را آغاز می کنی یعنی آنچه را آغاز کرده ای احساس می کنی. 
جامه ات را از تن بیرون می ریزی ، 
احرام می پوشی و سپس به نماز می ایستی، نماز احرام، عرضة خویش در جامة تازه ات به خدا. 
اینک من، ای خدا نه دیگر بندة نمرود، بندة طاغوت، که در هیأت ابراهیم، نه دیگر در جامة گرگ و زور، که در هیأت انسان در جامه ای که فردا باید به دیدارت از خاک برخیزم. 
آگاهم به سرشت خویش که هیچم، که همه چیزم، که بندة تو شده ام به طاعت، که آزاد از هر چه و هر که جز تو شده ام، به عصیان! یعنی که به سرنوشت نهایی حیات خویش تا بداینجا آگاهی دارم، آنچه را تقدیر بر آدمی نوشته است، من خود، اکنون انتخاب می کنم، آن را تمرین می کنم. 
نماز در میقات، در کفن سفید احرام، در آستانه میعاد، معنی دیگری دارد. 
گویی کلمات تازه ای می شنویم؟ تکرار یک فریضه نیست. داریم با "او" حرف می زنیم، وزن حضور او را بر خویش لمس می کنیم... 
هیچکس در میقات غایب نیست، خدا، ابراهیم، محمد، مردم، روح، قیامت، بهشت، رستگاری، آزادی و عشق ... 
و اینک تو در جامة آدم، جامة مردم، جامة وحدت، جامة بی رنگ، بی طرح، جامة سپیدی، تقوی، جامة مرگ، جامة تولدی دیگر و بالاخره جامة رستاخیز، احرام !

محرمات : هر چه تو را به یاد تو می آورد، هر چه دیگران را از تو جدا می کند و هر چه نشان می دهد که تو در زندگی که ای ؟ چکاره ای .؟ و بالاخره هر چه نشانی از تو است، و نشانه ای از نظام زندگی تو و نظام جامعة تو، هر چه یادگار "دنیا" است، هر چه می پنداشته ای که در زندگی نمی توان ترک کرد، هر چه انسانی نیست، هر چه جز انسان را به یاد می آورد، هر چه روزمرگی را در تو تداعی می کند... 
1. به آینه نگاه مکن، تا چشمت به خودت نیفتد، بگذار فراموشش کنی، بودن خویش را از یاد ببری . 
2. عطر مزن، بوی خوش مبوی، تا دلت یاد زندگی نکند، رایحه خدا را استشمام کن. 
3. به هیچکس دستور مده، برادری را زنده کن، برابری را تمرین کن . 
4. به هیچ جانوری آزار مرسان. 
5. گیاهی از زمین حرم مکن . صلح را در رابطه با طبیعت تمرین کن. 
6. صید مکن، قساوت را در خود بمیران. 
7. نزدیکی ممنوع است به هوس نیز منگر. 
8. همسر مگیر و در عقد و ازدواج دیگری شرکت مکن. 
9. آرایش منما، تا خود را آن چنان که هستی، ببینی. 
10. بد زبانی، جدال، دروغ و فخر فروشی هرگز. 
11. جامة دوخته یا شبیه دوخته مپوش. 
12. سلاح برمگیر. 
13. سرت را از آفتاب سایه مکن. 
14. روی پاهایت را به جوراب یا به کفش مپوش. 
15. زینت مکن. 
16. سر را مپوش. 
17. مو نزن. 
18. به زیر سایه مرو. 
19. ناخن مگیر. 
20. کرم مزن. 
21. تن خود یا دیگری را خونی مکن. 
22. دندان نکش. 
23. سوگند مخور. 
24. تو زن رو مگیر.

حج آغاز شده است، حرکت به سوی کعبه، در جامة احرام، در حریمی از محرمات، و شتابان روی به خدا، فریاد لبیک! لبیک! 
یعنی که خدا تو را دعوت کرده است، ندا داده است، که بیا، اینک تو آمده ای، اینک پاسخش را می دهی: لبیک! 
لبیک اللهم لبیک، اِن الحمد و النعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک ! بله خداوندا، بله " ستایش " و " نعمت " از آن تو است و " سلطنت " نیز ! تو را شریکی نیست، بلی. 
حمد، نعمت و ملک ! باز نفی همان سه قدرت حاکم : استحمار، استثمار و استبداد. 
احساس می کنی که تو دیگر نیستی، پارة شوقی و دیگر هیچ، تنها یک حرکتی، تنها یک جهتی، پیش می روی و حق نداری که گامی پس روی، رو به او داری، در او محو می شوی ... 
به حومه مکه می رسی، شهر نزدیک است، اینجا به علامت می رسی، نشانه آنکه اینجا حد منطقه حرم است در این منطقه جنگ و تجاوز حرام است. ... وارد منطقه حرم که می شوی، ناگهان فریاد های شور انگیز لبیک ... که به اوج رسیده بود قطع می شود. 
یعنی که : « رسیدی » آنکه تو را می خواند اینجاست. به خانة او رسیده ای ساکت. 
هر چه از بلندی فروتر می آئی، به خدا نزدیک تر می شوی ! 
یعنی که در فروتنی و خشوع است که به شکوه و جلال می رسی ؟ که از بندگی به بلندی؟ یعنی که خدا را در آسمان ها، در ماوراء مجوی، در همین خاک، در همین زمین پست، در عمق مادیت سنگ و سخت می توانی او را بیابی، ببینی، باید راه را درست بیابی، باید درست دیدن را بیاموزی ... 

کعبه نزدیک است ... سکوت، اندیشه، عشق 
هر قدم شیفته تر، هر نفس هراسان تر، وزن حضور او لحظه به لحظه سنگین تر، جرأت نمی کنی که پلک بزنی، نفس در سینه ات بالا نمی آید. 
بر صندلی اتومبیلت، میخکوبی، با حالتی سراپا سکوت، حیرت، شوق و اندکی به پیش متمایل ... همه تن چشم و تو تنها نگاهی دوخته به پیش رویت، قبله ! چقدر تحمل دیدار سنگین است ... 
کعبه این قبله وجود، ایمان، عشق، نماز شبانه روز ما، عمر ما، به سوی او هر صبح، ظهر و عصر، مغرب و شام نماز می بریم و به سوی او می میریم، رو به او دفن می شویم و اکنون در چند گامی ما ... 
در آستانه مسجد الحرامی، اینک، کعبه در برابرت ! 
یک صحن وسیع، و در وسط، یک مکعب خالی و دگر هیچ. 
ناگهان بر خود می لرزی ! حیرت، شگفتی، اینجا هیچکس نیست، هیچ چیز نیست حتی برای تماشا. 
ناگهان می فهمی که چه خوب ! چه خوب که هیچکس نیست، هیچ چیز نیست ... ناگهان احساس می کنی که کعبه یک بام است، بام پرواز احساست، ناگهان کعبه را رها می کند و در فضا پر می گشاید ... 
کم کم می فهمی که تو به زیارت نیامده ای، تو حج کرده ای، اینجا سر منزل تو نیست کعبه آن « سنگ نشانی است که ره گم نشود» این تنها یک علامت بود، یک فلش بود ... 
اینجا میعادگه است، میعادگه خدا، ابراهیم، محمد و مردم و تو ؟ 
تا «تویی» اینجا غایبی، مردم شو ! ... 
اینجا حرم اوست، درون حریم او، خانة او ! اینجا خانة مردم است، بیت عتیق است خانه ای که از مالکیت شخصی، از سلطنت جباران و حاکمان آزاد است. 
هر گاه چهار فرسنگ از شهرت، دور می شوی مسافری، نمازت را شکسته می خوانی، نیمه، نماز مسافر ! و اینجا از هر گوشة جهان که آمده باشی، تمام می خوانی که به خانة خودت آمده ای ! 
« کعبه » ! یک « مکعب » ! همین ! 
و چرا مکعب و چرا این چنین ساده، بی هیچ تشخص و تزئینی؟ 
خدا بی شکل است، بی رنگ است، بی شبیه است ... 
خدا مطلق است، بی جهت است، این تویی که در برابر او جهت می گیری ... اینما تولوا فثم وجه الله ! 
به هر سوی که رو کنی، اینک روی او، سوی او! 
و این است که در درون کعبه، به هر جهتی نماز بری، رو به او نماز برده ای، 
و در بیرون کعبه، به هر سمتی رو کنی، رو به او داری.

شگفتا ! کعبه، در قسمت غرب، ضمیمه ای دارد که شکل آن را تغییر داده است، بدان جهت داده است. این چیست ؟ دیوارة کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه. 
نامش ؟ حجر اسماعیل! ... یعنی دامن! ... 
و راستی به شکل یک دامن است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن. 
این دامن پیراهن هاجر است ! دامانی که اسماعیل را پرورده است، اینجا خانه هاجر است، هاجر در همین جا، نزدیک پایة سوم کعبه، دفن است. 
اما بی دامن هاجر، چرخیدن به گرد کعبه. رمز توحید ! طواف نیست، طواف قبول نیست ! 
و اکنون در زیر سقف این خانه، دو تا ! یکی، خدا، و دیگری هاجر ! 
تمامی حج به خاطرة هاجر پیوسته است ! 
و هجرت، بزرگترین عمل، از نام هاجر مشتق شده است. 
مهاجر، انسانی هاجر وار، یعنی انسانی متمدن، و حرکتی هاجروار یعنی حرکت انسان به سوی مدنیت. 
اینجاست که تو می توانی مردم را ببینی و مرد و زن را نبینی، این و آن را نبینی، من و تو و او و آنها را نبینی، کلی را ببینی. 
در اینجا راه به سوی خدا، از مردم می گذرد، از فردیت، به تنهایی، راهی بدان سو نیست، رهبانیت تو در صومعه نیست، در جامعه است، در صحنه است، که در ایثار، در اخلاص، در نفی خویش، در تحمل اسارتها، محرومیت ها، شکنجه ها و دردها و استقبال خطر ها و در صحنه درگیری ها و به خاطر خلق است که به خدا می رسی، هر مذهبی رهبانیتی دارد و رهبانیت مذهب من، جهاد است. 
این است که در طواف نباید به کعبه روی، به درون کعبه روی، در کعبه بنشینی، بایستی، باید که وارد جمع شوی. 
چه می بینی؟ کعبه ایستاده و برگردش؟ سیل سپیدی، یکدست، یکرنگ، یک طرح، بی هیچ تشخصی، بی هیچ نشانی و فردیتی.

حجر الاسود، بیعت 
از رکن حجر الاسود باید داخل مطاف شوی، از اینجا است که وارد منظومه جهان می شوی، وارد مردم می شوی در گرداب خلق، چون قطره ای محو می شوی و می مانی ... در آغاز باید حجر الاسود را مس کنی، با دست راستت و بیدرنگ خود را به گرداب بسپاری، از بند دیگران رها شدی، با خدا دست دادی، میثاق فطرتت را تجدید کردی، مسئول شدی و با خدا هم پیمان ! 
احساس می کنی که تنها نمی روی با جمع می روی. به جمع پیوند، با جمع برو، به درون خانه میا، در کنار خانه مایست و حتی به خانه رو مکن، شانه به شانه جمع برو، رو در پیش داشته باش، کعبه قبله است و در طواف، اگر تو از مدار، به قبله رو کنی، طواف را تباه کرده ای، درنگ مکن، به چپ یا راست مرو، برمگرد و سرت را نیز به قفا برمگردان، در کنار کعبه ای، زیارتش مکن، در کنار قبله ای و قبله را مبین، که قبله پیش روی توست. 
از هفتمین دور طواف خارج می شوی... 
هفت یاد آور خلقت جهان است 
و اکنون، دو رکعت نماز در مقام ابراهیم. 
اینجا کجاست؟ مقام ابراهیم، قطعه سنگی با دو رد پا، ردپای ابراهیم، ابراهیم بر روی این سنگ ایستاده و حجر الاسود ـ سنگ بنای کعبه ـ را نهاده است. 
وه که این توحید با آدمی چه می کند... گاه هیچت می کند و گاه همه چیزت، گاه تو بودنت را تحمل نمی کند، به لجنت می کشد، گاه تا ذرة بلند ملکوتیت می کشد و زانو به زانوی خدایت می نشاند. 
دل تو اما، چون مردابی است ! راکد و ساکت و آرام و خموش ! 
جاری شو، سیل شو، بکوب و بروب و بشوی ... 
برآی! حج کن! به گرداب خلق طائف پیوند، طواف کن! 
ابراهیمی، اسماعیلت را قربانی کن، به دو دست خویش، کارد بر حلقش نه، تا کارد را از حلقوم خلق برداری، خلقی که هماره در پای قصرهای قدرت، بر سر گنجینه های غارت و در آستانة معبدهای ضرار و ذلت، ذبح می شود، تیغ را بر حلقوم اسماعیل خویش بنه. تا توان آن را بیابی که تیغ را از دست جلاد بگیری . 
و اکنون، که از طواف عشق می آیی، در مقام ابراهیم ایستاده ای به مقام ابراهیم رسیده ای. 
ابراهیم وار زندگی کن، و در عصر خویش ، معمار کعبة ایمان باش، قدم خویش را از مرداب زندگی راکد و حیات مرده و آرام خواب و ذلت جور و ظلمت جهل، به حرکت آر، جهت بخش، به جمع آر، به طواف آر...
سرزمین خویش را منطقة حرم کن ! که در منطقة حرمی، عمر خویش را زمان حرام کن، و زمین را مسجد الحرام کن، که در مسجد الحرامی، که زمین مسجد خداوند است ... 
سعی : میان دو کوه صفا و مروه، به فاصلة سیصد و اند متر، هفت بار فاصلة دو کوه را سعی می کنی از بلندای « صفا » سرازیر می شوی می روی و در راه به محازات کعبه می رسی و بخشی از مسیر را هروله می کنی و سپس به حرکت عادی خویش باز می گردی و بقیه راه را تا پای کوه مروه سعی می کنی . سعی، تلاش است، حرکتی جستجوگر، و دارای هدف، شتافتن و دویدن. در طواف در نقش هاجری، در مقام ابراهیم، در نقش ابراهیم و اسماعیل، هر دو. و اکنون سعی را آغاز می کنی ! و باز به نقش هاجر باز می گردی ! 
سعی در جستجوی آب، مظهر زندگی مادی، زندگی زمینی، نیاز عینی، پیوند آدم و خاک، دنیا ! بهشت این جهانی ... 
طواف «رنج بودن» و «دغدغه آسمان» 
و سعی «لذت زیستن» و «آرامش خاک» 
طواف جستجوی «عطش» 
و سعی جستجوی «آب» 
طواف، پروانه 
و سعی عقاب ... 
ای خسته از سعی، بر عشق تکیه کن! 
ای انسان مسئول، بکوش ! 
که اسماعیل تو «تشنه» است، و ای انسان «عاشق» 
بخواه! که عشق معجزه می کند. 
و تو ای حاج که از کعبه باز می گردی، 
از کویر تشنة بودنت از عمق سنگ شدة فطرتت چشمه ای سر باز کرده است ... 
در احرام خود را کندی، در میقات خود را به جمع افکندی، در طواف نیز خود را به گرداب سپردی، در سعی خود را پیدا کردی، در عرفات خود را به دجله دادی، اکنون در مشعر بازش گیر. 
در مشعر، تنها زمین پوشیده از شب است، آسمان مشعر سراپردة ملکوت خداست، این نخلستان خاموش و پر مهتابی که هر گاه، مشت خونین و بی تاب قلبت را در زیر باران غیبی سکوتش می گیری، و نگاه های اسیرت را، همچون پروانه های شوق، در این «مزرع سبز» رها می کنی، غربت این کویر بی درد را که در آن به زندگی کردن، محکومی در عمق فطرت خویش احساس می کنی ...

جمره : سنگریزه اما نه هر سنگریزه ای، دقت کن تاریک است و یافتنش دشوار، اما باید جست، باید درست جست، باید نگریست، دقیق نگریست، سنجید، ملاک دارد، دستور دارد و دستورها را باید مو به مو اجرا کرد، وحدت، نظم، هماهنگی، اطاعت امر و مسئولیت... 
گفته اند که باید چگونه جمراتی را جمع کنی. 
صاف، صیقلی، گرد، از گرد کوچکتر، از پسته بزرگتر ...

منی: طولانی ترین وقوف، آخرین وقوف و آخرین منزل. 
یعنی: آرزو، آرمان، ایده آل و ... منی، منیه، امانی، تمنا، عشق. آخرین مرحله، پس از مرحلة شناخت و شعور. 
در حج این درام بزرگ الهی سه مرحله است : شناخت، شعور حرام، عشق ... 
اکنون، آغاز بزرگی است، حج به اوج خود نزدیک می شود. 
امروز، دهم ذی حجه است، روز عید، عید قربان! 
صبح، به تنگه ی مشعر می ریزد و مسلمانان را، به دعوت نور، به پا می دارد. 
سر پر از شور و دل پر از شراره، لبریز از خشم و سرشار از خشم، "اشد علی الکفار"، و "رحماء بینهم"، آهنگ منی دارد، سرزمین خدا و ابلیس!... و تو زندانی چهار «جبر» چهار زندان بزرگ! طبیعت، تاریخ، جامعه و خود! 
جبر طبیعت را باید کشف کنی ( علم ) و با انقلابی آگاهانه، از زندان نظام حاکم بر جامعه، آزاد می شوی، رهائی از هر سه زندان، با «علم». 
علم از گشودن این چهارمین زندان عاجز است، که آن سه زندان بیرون از تو بود و این چهارمین، در درون توست، و قدرتی که تو را از زندان خویشتن رها می سازد؟ نه دیگر « صنعت علم »، که « هنر عشق»! اگر جانت هم زندانت شده باشد، می شکند ـ به شهادت ـ و اگر اسماعیلت، پای بندت کرده باشد، او را، به دست تو می کشد. – به بالاتر از شهادت- ! 
رهائی از چهارمین زندان، به عشق ! 
می توانی آدم شوی، "آدم" را انتخاب کنی، فطرتت را کشف کنی (دین)، و خود آگاهانه در مسیر آن قرار گیری، با هماهنگی با تقدیر آدم، از زندان "جبر خویشتن" آزاد شوی و می توانی "انتخاب" کنی، و خط سیر جبری تاریخ را بشناسی، که تاریخ، آدم است که در بستر زمان جاری است، جریانی است جبری؛ شدنی به سوی خدا است و تو ای «بودن هیچ » ! « شدن» باش، آدم را بشناس و آدم شدن را اختیار کن، که این "نهر" جبری جاری است ... 
سرنوشت تو متنی است که اگر « ندانی » ، دستهای نویسندگان می نویسند، اگر «بدانی »، خود می توانی نوشت.

رمی جمرات: سه پایگاه پشت سر هم، هر یک به فاصله چند صد متری، در طول یک خط مستقیم، یک مسیر،ـ و امروز "شارع ملک"ـ هر کدام یک "ستون یادبود"، یک "مجسمه"، یک بنای سمبلیک، یک "بت"! 
سپاه مهاجم به تنگه می رسد، "جمرات" در دست و آماده! 
به "بت اول" می رسی، (جمرة اولی) 
مزن، بگذر! 
به "بت دوم" می رسی، (جمرة وسطی) 
مزن، بگذر! 
به "بت سوم" می رسی، (جمرة عقبی) 
مگذر، بزن! 
چرا؟ 
مگر نصحیتگران عاقل و باتجربه، معلم ها، آدم های منطقی که آدم را راهنمایی می کنند، نمی گویند: "آهسته، یواش، به تدریج، به ترتیب، منظم ..."؟ 
اما اینجا ابراهیم فرمان می راند: 
"در نخستین حمله، آخری را بزن"!

قربانی: پس از رمی آخرین بت، بیدرنگ قربانی کن! که این سه "بت" مجسمة تثلیث اند، مظهر سه مرحلة "ابلیسی" فراموش مکن، "نیت یعنی این"! همواره در نیت باش،"خودآگاه". 
بدان که چه می کنی و چرا؟ ظاهر این "اعمال" تو را در خود گم نکند، از معنی غافل نمانی، این "همه اشاره" است. ... 
حج معانی کن، نه حج مناسک، 
اینجا، همه چیز به "نیت" وابسته است. 
که حج، همه "نیت" است. 
دیگر اعمال، بی نیت، خود بالذات، چیزی است. 
در روزه، اگر "نیت" نداشتی، به هر حال آثاری از آن را می یابی. 
در جهاد، اگر "نیت" نداشتی، به هر حال، یک سربازی، 
اما در حج، اگر "نیت" نباشد، هیچ است، هیچی. 
مجموعة حرکاتی که هیچ سودی ندارد. 
کسی که نفهمد در این مناسک چه می کند؟ از مکه فقط "سوغات" آورده است. 
چمدانش پر است و خودش خالی! 

در حج، تو « توحید » را عمل می کنی با طواف، 
آوارگی و تلاش هاجر را بیان می کنی، با سعی، 
از کعبه تا عرفات، هبوط آدم را، 
و از عرفات تا منی، تاریخ را، فلسفة خلقت انسان را، 
و سیر اندیشه از علم تا عشق را و معراج روح، از خاک تا خدا. 
در "ملت ابراهیم"، قربانی گوسفند، به جای قربانی انسان! 
و از این معنی دارتر، یعنی که خدای ابراهیم، همچون خدایان دیگر، تشنه نیست، تشنة خون. این بندگان خدایند که گرسنه اند. گرسنة گوشت! 
و از این معنی دارتر، خدا، از آغاز، نمی‌خواست که اسماعیل ذبح شود، می‌خواست که ابراهیم ذبح کنندة اسماعیل شود،.. 
و این چنین است "حکمت" خداوند "حکیم و مهربان"، دوستدار انسان"، که ابراهیم را، تا قلة بلند "قربانی کردن اسماعیلش" بالا می‌برد، بی آنکه اسماعیل را قربانی کند! 
و اسماعیل را به مقام بلند "ذبیح عظیم خداوند" ارتقاء می‌دهد، بی آنکه بر وی گزندی رسد!

و اکنون، تو ای که به منی رسیده‌ای، ابراهیم وار، باید قربانی‌ات را آورده باشی، باید، از هم آغاز، اسماعیلت را برای ذبح در منی انتخاب کرده باشی. 
اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ 
نیازی نیست که کسی بداند، باید خود بدانی و خدا. 
اسماعیل تو ممکن است، فرزندت نباشد، تنها پسرت نباشد، زنت، شویت، شهرتت، شغلت، شهوتت، قدرتت، موقعیتت و مقامت ... 
باید همة رازهای حج را بفهمی، باید در آنچه کرده‌ای بیندیشی، نه در تأمل‌های خلوت خویش، 
در جمع، با جمع 
از این گذشته، تکیه حج بر جمع است، اینجا میعادگاه خدا، ابراهیم، محمّد و مردم است. 
مردمی که از همة نقاط زمین به این جا آمده‌اند، مردمی با رنگ‌های مختلف، ملیت‌های مختلف، زبان‌های مختلف، کشورها و نظام‌های مختلف، اما همه یک فرهنگ، یک ایمان، یک تاریخ، یک آرمان و یک عشق! 
هر گروهی نمایندة طبیعی و آزاد ملتی، نه رسمی و دست چین شده و ابلاغ به دست، از متن صمیمی مردم، مردم کوچه و بازار و مزرعه و مدرسه ... نه قید طبقه، نه قید شغل، نه قید شخصیت و نه قید علم و نه قید ثروت. 
اینجا نمایندگان راستین همة ملت‌ها جمع‌اند، با دردهای ویژه خویش و دردهای مشترک همه...

اما اسلام ابراهیم و محمد به ما آموخته است که «الله» از چنین «مقدس خود پرست» بیزار است. اگر یک روز، کسی از کار خلق غافل ماند و روز را به سر آورد و نه تنها به سرنوشت جامعه‌اش، نیندیشد، که نکوشد، نه تنها گنهکار است که مسلمان نیست! 
حج را به پایان برده‌ای، تا اوج ابراهیمی «ذبح اسماعیل خویش» صعود کرده‌ای. 
آری، اما این نهایت کار نیست، آغاز است، این همه برای آن بود، تا از «خدمت خویش» به «خدمت خلق» برسی، اما، نه از "نان" گذشتن برای "نام"! که برای "خدا"!... 
این است که گفته‌اند در موسم بیا تا با جمع آمده باشی، که به تنهایی در حرم راه نداری و اکنون در پایان حج همة ابراهیمی‌ها پس از در هم شکستن آخرین پایگاه ابلیس، پس از بریدن عزیزترین پیوند خود پرستی، پس از جشن پیروزی جمعی! 
ای همة کسانی که توانسته‌اید خود را به منی برسانید پیش از آنکه پراکنده شوید، به خانة خدا بروید، دو رسالت بزرگ ابراهیمی خویش را در این دو روز برگزار کنید: 
1. یک سمینار فکری و علمی آزاد و همگانی 2. یک کنگره بزرگ اجتماعی و جهانی 
این دو روز ویژه نتیجه گیری حج است. کنگره‌ای نه در یک تالار در بسته، که در یک تنگة کوهستانی باز! نه در زیر یک سقف کوتاه، که در زیر آسمان بلند، بی در، بی دیوار، بی قید و بی بند، بی تشریفات. 
کنگره‌ای نه از رؤسای کشورها، نه از نمایندگان رسمی، نه از سیاستمداران، نه از دیپلمات‌های حرفه‌ای، نه از رهبران سیاسی، نه از دبیرکل‌های حزبی، نه از وکلای پارلمان ... 
کنگره‌ای از خود مردم!

تصوف بی آنکه بر عرفات و مشعر بگذرد از منی آغاز می‌کند و در منی می‌ماند، و فلسفه تا مشعر می‌آید و به منی نمی‌رسد و تمدن بی مشعر و منی در عرفات ساکن است و اسلام از عرفات آغاز می‌کند و بر مشعر می‌گذرد، گذری مسئول و مهاجم و آنگاه، به منی می‌رسد، مرحلة ایده آل عشق ... 
پیروزی یکروزه به دست می‌آید، اما اگر خود را پیروز بشماری یکباره از دست می‌رود، یعنی برای پیروزی بر جهنم: تنها یک «رمی»، برای نابودی خصم: «هفت رمی». 
حج، با حرکات پیامی را حکایت می‌کند که قرآن، با کلمات. سفارش کرده اند که در طول حج قرآن را نیز تمام کنید. یعنی اکنون باید به پایان قرآن رسیده باشیم، پس بگذار در پایان حج، درسی از پایان این کتاب بیاموزیم. 
آخرین کلمات قرآن از خطری سخن می‌گوید و آخرین حرکات حج از «رمی». در آخرین مرحلة حج، سخن از «رمی» سه بت است و در آخرین سوره قرآن نفی سه قدرت! 
در پایان حج باز هم خطر و خطاب به «پیرو ابراهیم» که از این خطر بهراس و در پایان قرآن باز هم « شر» و خطاب به «پیامبر ابراهیمی» که از این شر بهراس! 
شگفتا قرآن پایان گرفته و خطر پایان نگرفته، رسالت پیروزمندانه پایان یافته و خطر پایان نیافته ... 
یک قابیل است و یک استضعاف، در سه بعد، از سه پایگاه به دست سه فرزندش: یا به زنجیرش می‌کشد، به زور: استبداد سیاست، فرعون! یا خونش را می‌مکد، به زر: استثمار، اقتصاد، قارون و یا فریبش می‌دهد به تزویر: استحمار، ایمان، بلعم باعورا! 
به هیچ سخنی گوش مده، که در این تاریخ سراپا «نفاق»، تنها فرزندان قابیل حق سخن گفتن داشته اند، و حتی سخن گفتن از حق را و دین را، حتی سخن گفتن از «هابیل شهید» و سرنوشت بازماندگان هابیل را! تنها به سخن قرآن گوش فرا ده. ـ و نه آنها که به نام او سخن می‌گویند ـ که قابیلی‌ها، مفسر نیز شده اند! به خود قرآن که این تنها سندی است که از دستبرد اینان مصون مانده است. 
آری، خطر هولناک تر از همیشه در کمین تو است، نه تنها در کمینگاه کوه، پس صخره، که در کمین گاه دلت، درون سینه ات، در پس پرده‌های ذهنت، نه تنها در کمین جان تو، مال تو، که در کمین انسان بودن تو، در کمین ایمان تو، امت تو، شناخت تو، شعور تو، عشق تو، پیروزی تو، دست آوردهای جهاد تو، جهاد نسل تو، میراث تاریخ تو، در مسیر ابراهیم شدن تو، در هجرت خدایی شدن تو ... 
ابراهیم وار زندگی کن، و در عصر خویش، معمار کعبة ایمان باش، قوم خویش را از مرداب زندگی راکد و حیات مرده و آرام خواب و ذلت و جور و ظلمت جهل، به حرکت آر، جهت بخش، به حج خوان، به طواف آر، 
و تو ای "هم پیمان" با خدا، ای "همگام" با ابراهیم، ای که از طواف می‌آیی و کار حجت را با طواف نساء به پایان آورده‌ای و از فناء خویش در خلق طائف، در هیأت ابراهیم برون آمده‌ای و در جای معمار کعبه، بانی مدینة حرم، مسجدالحرام، ایستاده‌ای و روی در روی هم پیمان خویش – خدا – داری، 

سرزمین خویش را منطقة حرم کن، 
که در منطقه حرمی، 
عصر خویش را زمان حرام کن، 
که در زمان حرامی، 
و زمین را، مسجد الحرام کن، 
که در مسجد الحرامی، 
که: زمین مسجد خداوند است" 
و می‌بینی که: 
"نیست"!
.................