تبلیغات

سخن روز

پاور پوئینت از بازسازی واقعه ی قدیر در دامنه کول تپه گرگر شهر هادیشهر

از اینجا دانلود کنید 

همراه با کاروان امام حسین (ع) از مدینه تا کربلا

از اینجا دانلود کنید 

 

-


اطلاعیه ها

این فیلم کوتاه هم از عاشورای سال 1391

 

سامانه پیام کوتاه کانون 

3000122288

حساب کانون و حسینیه امام علی(ع) در

باک ملی جهت دریافت کمک های مردمی

و اعضاء محترم افتتاح شد 

0108879783004

بانگ ملی شعبه گرگر


آخرین ارسال های تالار
زندگینامه امام صادق (ع)

با عرض تسلیت بمناسبت شهادت جانسوز این امام همام ،  خلاصه ای از زندگینامه اش را تقدیم میداریم ،باشد که مورد استفاده قرار گیرد .

مشهور میان مورخان و محدثان آن است که امام صادق (ع) در هفده ربیع‏الاول سال 80 و یا 83 قمرى چشم به جهان گشوده است .

محمد بن سعید روایت کرده که امام به هنگام وفات، هفتاد و یک ساله بوده است

ملاحظه مى شود که این روایت با هیچکدام از دو احتمال 80 و 83 سازگار نیست؛ زیرا مورخان اتفاق نظر دارند که امام صادق (ع) در سنه 148 قمرى وفات یافته است . بنابراین تاریخ تولد آن حضرت سه سال و یا سه سال و اندى پیش از سنه 80 باید باشد، و بدین ترتیب روایات وارده در میلاد امام را مى‏توان به سه گروه تقسیم کرد که قول میانه همان 80 سال است و شاید آن نزدیک به صحت باشد.

کنیه‏ ها و القاب امام

امام صادق (ع) کنیه‏هاى متعددى داشته مانند: ابوعبدالله ، ابواسماعیل و ابوموسى، که مشهورتر همان نخستین آنهاست و القاب چندى هم داشته ، چون: صادق ، فاضل، قائم، کافل، منجى و غیر اینها که اولین، مشهورترین آنها است .

لقب صادق را جدش پیامبر به او داده است ، چنانکه ابوهریره در روایتى از رسول خدا نقل کرده که فرمود: ... و خداوند از صلب فرزندم محمد باقر پسرى آورد که کلمه حق و زبان صدق و راستى است . ابن مسعود مى پرسد: نام او چیست ؟ پیامبر مى‏فرماید: جعفر صادق که راستگو و درست کردار است و هر کس به او طعن زند و بدگوید و هر که دست رد بر سینه او زند، به من بد گفته و دست رد بر سینه من زده است .1

سیماى امام

امام صادق (ع) مردى بوده است چهارشانه، زیبا روى و خوش سیما. موهایش کوتاه و پر پشت بوده و وسط استخوان بینى‏اش کمى برجستگى داشته است . قسمت بالاى پیشانى‏اش کم مو، پوست بدنش نازک و برگونه‏اش خالى مشکین و در بدنش چندین خال سرخ وجود داشته است.2

شهادت امام

اینکه امام در چه ماهى وفات یافته ، روایات مختلف است . برخى بیست و پنج شوال و برخى نیمه رجب را روایت کرده‏اند؛ ولى مورخان شیعه و سنى اتفاق دارند که سال وفات امام، سنه 148 هجرت بوده است، و روایت بیست و پنج شوال نیز مشهور است .

همچنین نویسندگان و تاریخدانان شیعه متفقاً اعتقاد دارند که والى مدینه از سوى منصور عباسى ، امام صادق (ع) را بوسیله زهر مسموم و شهید کرده است . و «کفعمى» در «مصباح» روایت کرده که امام با انگورى زهرآگین مسموم و شهید شده است .

 

در این میان برخى محققان اهل سنت نیز شهادت امام را بوسیله زهر، روایت کرده‏اند که از جمله مؤلفان «اسعاف الراغبین» ، «نورالابصار» ،«تذکره الخواص» و «الصواعق المحرقه» را مى‏توان نام برد.

 

امام کاظم (ع) پدرش را پس از شهادت در میان دو تکه پارچه سفید که لباس احرام او بود به اضافه پیراهن و دستارى که یادگار جدش حضرت على بن الحسین (ع) بود و نیز در میان بردى که آن را به چهل دینار خریده بود، پیچید و به خاک سپرده.

 

امام موسى کاظم (ع) ضمناً دستور داد، چراغ اطاقى را که پدرش در آن مى زیست همچنان روشن نگاه دارند و این چراغ تا امام موسى کاظم (ع) در مدینه بود، همه شب روشن بود تا اینکه او به عراق احضار شد. پیش از این نیز امام صادق (ع) چراغ اطاق پدرش امام باقر را روشن نگاه داشته بود.

 

ابوهریره عجلى که از شعراى اهل بیت و از علاقمندان آنان بوده در رثاى امام آن هنگام که بدن مطهرش را روى تخت روان به سوى بقیع مى برده‏اند ، چنین سروده است :

 

«به آنان که رفتند امام را روى دوشهایشان حمل کنند، گفتم : آیا مى‏دانید که چه شخصیتى را به گورستان مى برید؟: کوه ثبیر را که چه مرتفع و بلند است ! اینک مردمانى را مى‏بینم که هر یک مشتى خاک روى بدن مقدسش مى‏ریزند . چقدر شایسته است که بر سر خویش بریزند.

 

اى صادق و راستگو و اى فرزند راستان و صادقان! به پدران پاک و پاکیزه‏ات سوگند راستین مى خورم و خداوند تعالى و پروردگار خاوران نیز بوجود شما سوگند یاد کرده و فرموده است : دوازده ستاره درخشانى که در علم الهى همیشه پیشرو و پیشگام بوده‏اند.»

 

بدین ترتیب امام صادق (ع) در قبرستان بقیع در کنار نیاى مادریش حسن مجتبى و جد پدریش حضرت سجاد و پدرش باقرالعلوم (درود خدا به روان همه شان) به خاک سپرده شد و او آخرین امامى بود که در بقیع دفن گردید و پس از او تمام فرزندان او جز امام رضا (ع) که در خراسان آرمیده ، در سرزمین عراق به خاک سپرده شده‏اند.

 

 

فرزندان امام

مورخان در تعداد اولاد امام صادق (ع) اختلاف نظر دارند و مشهور، روایت شیخ مفید است که گفته است فرزندان امام ده تن بوده‏اند: اسماعیل ، عبدالله و ام فروه (از فاطمه بنت حسین بن حسن بن على (ع) ) ، موسى، اسحاق و محمد (از ام حمیده)، عباس، على، اسماء و فاطمه از مادران دیگر.3

 

 

اسماعیل:

او بزرگترین فرزندان امام بوده و آن حضرت نسبت به او علاقه‏اى شدید و توجهى زیاد داشته و فوق‏العاده به وى مهربان بوده است .

 

روزى امام صادق (ع) خطاب به مفضل بن عمر که از نمایندگان و اصحاب خاص و مورد وثوق او بوده است ؛ د حضور امام موسى کاظم (ع) که پسر بچه اى بود، فرمود: این فرزندم (موسى) که در خانواده من پا به دنیا گذاشته هیچ کودکى به میمنت و برکت او نیست؛ به اسماعیل هم جفا نکنید.4

 

 

این سخن امام دلالت بر آن دارد که امامت از اسماعیل به موسى برگردانده شده و چون ممکن بود این معنى موجب آن شود که مردم در تکریم اسماعیل کوتاهى کنند، فرمود که به او جفا نشود.

 

و در جاى دیگر فرمود: اسماعیل را دوبار قتل تهدید کرده بود و من از خدا خواستم که بلا را دفع کند و خداوند بلا را از او برطرف کرد و او زنده ماند.5

 

مجموعه سخنان امام صادق (ع) راجع به فرزندش اسماعیل نشانگر شدت علاقه و محبت امام نسبت به وى است و این مهر و علاقه بقدرى بوده که برخى پنداشتند امام پس از حضرت صادق (ع) ، او است؛ زیرا اولاً امام به او بسیار مهر مى ورزیده و ثانیاً او بزرگترین فرزند امام بوده است؛ اما مرگ او در زمان حیات آن حضرت ، بر این پندار خط بطلان کشید.

 

امام صادق (ع) در جریان مرگ اسماعیل کارهاى شگفتى انجام داده است؛ مثلاً دستور داده ملافه را کنار زنند و صورتش را باز کنند و شخصاً برپیشانى ، چانه و گلوى او بوسه زده است . بار دوم نیز این کار را تکرار کرده و براى سومین بار پس از غسل و تکفین اسماعیل ، باز امام کفن را کنار زده و مانند دفعات قبل او را بوسیده و با قرآن تعویذش کرده و دستور دفن داده است .

 

در روایت دیگرى آمده است که : امام به مفضل فرمان داد گروهى از اصحاب و شاگردان را که ابوبصیر،حمران بن اعین و داود رقى، از آن جمله بوده‏اند گردآورد و آنگاه به داود دستور داده است که صورت اسماعیل را باز کند؛ سپس خطاب به داود فرمود: اى داود! خوب نگاه کن! آیا او مرده است یا زنده؟ داود پاسخ مى دهد که او مرده است . سپس امام، اسماعیل را به تک تک حاضران نشان داده و مى گوید: خدایا! شاهد باش. و آنگاه دستور داده اسماعیل را غسل و کفن کنند. آنگاه به مفضل فرموده کفن را از روى او کنار زند و خوب در او بنگرد که آیا مرده است یا زنده؟ و رو به جمعیت حاضر فرموده: ملاحظه کنید آیا او مرده است یا زنده؟ حضار یکصدا پاسخ دادند که او مرده است . امام مجدداً پرسید: پس دیدید که او مرده است؟ باز جواب دادند: آرى، اى سرور ما! او در گذشته است؟ بار دیگر امام فرمود: خدایا ! تو شاهد باش!

 

حاضران که از این اعمال امام در شگفت بودند بالاخره اسماعیل را به سوى گورستان نقل کرده و در آنجا بر زمین نهادند . امام باز به مفضل فرمود تا کفن را از چهره اسماعیل کنار زند و به مردم نشان داده شود که آیا او زنده است یا مرده؟ مردم جملگى پاسخ دادند که او مرده و رخت از این جهان بربسته است . امام سؤال را طور دیگر تجدید مى کند و مى فرماید: این بدن که هم اکنون کفن و حنوط شده و در گور گذاشته مى شود، بدن چه کسى است؟ همه پاسخ مى‏گویند: فرزند شما اسماعیل . امام مى‏گوید: خدایا! تو شاهد باش!

 

انسان وقتى اینهمه اصرار امام را در مورد اثبات مرگ اسماعیل مى بیند ، ابتدا دچار تعجب مى شود، ولى هرگز در کار امام جاى شگفتى نیست؛ زیرا او از آینده جامعه‏اش مطلع است و مى‏داند که گروهى براساس این پندار که اسماعیل بزرگترین فرزند امام است، مرگ او را باور نخواهند کرد و اسماعیل را امام و پیشواى بعد از آن حضرت خواهند دانست و از این رو امام خواسته حجت را بر این گروه تمام کند.

 

امام صادق (ع) پس از دفن اسماعیل و اخذ گواهى از حاضران ، خود از این راز پرده برداشته است آنجا که فرمود: برخى پس از من به باطل مى‏گرایند و دچار تردید مى‏شوند و در صدد خاموش کردن نور خدا بر مى‏آیند.

 

آنگاه به امام موسى (ع) اشاره کرده و فرمود: این پسرم بر حق است و حق به همراه اوست تا اینکه خدا وارث زمین و ساکنان آن شود.6

 

بنابر روایتى دیگر امام صادق (ع) به هنگام مرگ اسماعیل سخت اندوهگین بوده و سجده‏اى طولانى کرده است؛ سپس سر از سجده برداشته و اندکى بر اسماعیل خیره شده و بر وى نگریسته است و بار دیگر سجده‏اى طولانى‏تر کرده است؛ آنگاه سر از سجده برداشته و به دست خویش چشمها و چانه اسماعیل را بسته و بر رویش ملافه‏اى انداخته است.

 

بعداً امام با این قیافه اندوهبار به اندرون خانه رفته و اندکى درنگ فرموده و سپس با وضعى آراسته و لباسهائى پاکیزه بیرون مى آید و در چهره او اثرى از غم و اندوه دیده نمى‏شود و راجع به تجهیز اسماعیل دستوراتى مى دهد و پس از پایان غسل او در کنار کفنش مى‏نویسد: «اسماعیل یشهد ان لااله‏الاالله» 7 (اسماعیل شهادت مى دهد که خدائى جز خداى یگانه نیست) و به دنبال مراسم تدفین و خاکسپارى دستور مى دهد که سفره طعام بگسترند و غذاهاى رنگارنگ آورند و حاضران را به صرف غذا دعوت مى‏فرماید و در این مهماندارى اثرى از غم و اندوه در سیماى امام نیست .

 

از امام سؤال مى شود: چگونه است که از مرگ فرزندتان متأثر نیستید و گریه نمى کنید، بلکه بعکس بسیار شاد و خرسند به نظر مى رسید؟ پاسخ مى دهند: چرا اینگونه نباشیم؟ مگر راستگوترین راستان نفرموده است که همه ما خواهیم مرد؟ و به نقلى دیگر فرمود: ما خانواده‏اى هستیم که تا مصیبت نازل نشده است ، اندوهگین و متأثر مى‏شویم ؛ اما چون مصیبت فرود آمد صبر و شکیبائى پیشه مى کنیم .

 

مع ذلک امام صادق (ع) در تشییع جنازه فرزندش اسماعیل پا برهنه و بدون عبا حرکت مى کرده است و چه تأثرى از این بزرگتر؟ و در هنگام انتقال جنازه به گورستان چند بار دستور داد تخت روان را بر زمین نهند و پارچه را از صورت اسماعیل کنار زد و به مردم فرمود که در او بنگرند تا مرگ اسماعیل بر همگان ثابت شود. آنگاه پس از دفن در کنارى نشست و مردم نیز در اطراف او حلقه زدند. آن حضرت در حالیکه به زمین خیره شده بود، فرمود: اى مردم! اینجا خانه جدائى است و گذرگاهى بیش نیست . دنیا منزل همیشگى ما نیست . مع ذلک جدائى دوستان مصیبتى است در مان ناپذیرى و سوزشى دارد غیر قابل تحمل . لیکن فضیلت و برترى از آن کسانى است که بردبار و متحملند و بر اعصاب خویش مسلط. و هر کس به مصیبت برادرش گرفتار نشود ، برادر به سوگ او خواهد نشست ، و هر کس به داغ فرزند مبتلا نگردد، فرزند بهمصیبت او گرفتار خواهد شد.

 

آنگاه امام شعر «ابى خراش هذلى» را خواند:

 

ولا تحسبن انى تناسیت عهده‏

 

ولکن صبرى یا امیم جمیل‏

 

تو مپندار که من ترا فراموش کرده‏ام،

 

ولى اى داغ بر دل! من صبرى زیبا در سوگ تو پیشه ساخته‏ام.

 

از جمله خیراتى که امام صادق (ع) براى اسماعیل کرد این است که چند درهمى به یکى از دوستانش داد و به او فرمود که از سوى اسماعیل و به نیابت از او حج گزارد و گفت : یک دهم ثواب حج براى اسماعیل و بقیه از آن تو است .

 

اسماعیل در جائى به نام «عریض» وفات یافت و مردم او را روى دوش خویش به مدینه آوردند و قبر او در شهر مدینه مشهور است و ابن سعود ضمن تخریب قبور ائمه بقیع، آرامگاه اسماعیل را هم درهم کوبید و تاکنون اجازه بازسازى آن داده نشده است .

 

این کارها که امام صادق (ع) درباره اسماعیل انجام داده، نشانگر آن است که امام او را بسیار دوست مى داشته و سخت به او علاقمند بوده است؛ زیرا اسماعیل مردم پرهیزگار و فاضل بوده است . البته در این میان احادیث دیگرى هم وجود دارد که از شأن و قدس اسماعیل مى کاهد؛ ولى این احادیث اولاً در برابر احادیث گذشته که در تجلیل اسماعیل وارد شده ناچیز است . و ثانیاً برخى احادیث پرده از روى این اخبار دروغ بر مى دارد ثالثاً ممکن است این احادیث براى اغراض خاصى که بر ما پوشیده است صادر شده باشد.

 

ما در اینجا به حدیثى که در کتاب «خرائج و جرائح» از ولیدبن صبیح روایت شده است ، اشاره مى کنیم . او مى‏گوید: مردى نزد من آمد و گفت : بیا پسر خدایت 8 را به تو نشان دهم. به همراه او راه افتادم . جمعى را دیدم که مشغول باده گسارى بودند و اسماعیل نیز در میان آنها دیده مى شد . با مشاهده این صحنه بار سنگینى از غم و اندوه بر دلم نشست . رو به سوى بیت گذاشتم و دیدم اسماعیل از استار آویخته و آنقدر گریسته که سرشک چشمانش استار کعبه را خیس کرده است . به سرعت به همان محل نخستین برگشتم ، باز اسماعیل را در میان میخوران دیدم . درباره به بیت بازگشتم، دیدم اسماعیل همچنان دست در استار کعبه مى‏گرید. متحیر شده بودم. موضوع را به امام صادق (ع) عرض کردم . امام فرمود: فرزندم اسماعیل گرفتار شیطانى شده است که به صورت او در مى آید!

 

آیا در پاکى اسماعیل و در دفاع از او حدیثى بهتر از این مى توان یافت؟ پس ناگزیر، احادیثى را که از او بد مى‏گویند باید دور ریخت و یا آنها را به غرضهاى ویژه حمل کرد؛ زیرا اگر اسماعیل آدمى وارسته نبود، هرگز امام صادق (ع) در سفر و حضر او را با خود همراه نمى برد، چنانکه عبدالله را که فرزند ناصالحى بود از خود راند.

 

شیخ مفید در «ارشاد» مى نویسد: عده کمى در زمان حیات امام صادق (ع) معتقد بودند که امامت پس از رحلت او از آن اسماعیل است؛ لیکن آنان نه از اصحاب امام بودند و نه از نزدیکان او، بلکه اشخاصى دور و بیگانه بوده‏اند و پس از شهادت آن حضرت دو گروه شدند: گروهى از آن اعتقاد بر گشتند و به امامت حضرت موسى کاظم (ع) معتقد شدند؛ گروهى دیگر بر این عقیده ماندند و چون اسماعیل در گذشته بود، به امامت فرزند او محمد عقیده پیدا کردند . در این میان گروه سومى هم وجود دارند که اسماعیل را زنده مى‏پندارند و آنان بسیار اندکند و به هر حال فرقه اسماعیلیه کسانى هستند که امامت را از آن اسماعیل و فرزندان او تا آخرالزمان مى‏دانند.

 

 

عبدالله افطح :

عبدالله بزرگترین فرزند امام صادق (ع) پس از اسماعیل بوده و لذا برخى راه خطا رفته و پنداشتند که امامت بعد از فوت پدر از آن اوست . اینان دیده بودند که فرزند بزرگتر به امامت مى‏رسد ولى غافل از آن بودند که پسر بزرگتر وقتى مى تواند امام باشد که بى عیب و نقص باشد و در پاهاى عبدالله عیب وجود داشته و باصطلاح «افطح» بوده است و بدین مناسبت پیروان او را فطحیه نامیده‏اند.

 

او متهم به مخالفت با پدر در اعتقادات بوده و با حشویه رفت و آمد و به مذهب مرجئه تمایل داشته است ؛ از این رو مانند دیگر فرزندان امام نزد او موقعیتى احترام آمیز نداشته است .9 گاهى پدر، او را سرزنش مى‏کرد و پند و اندرز مى‏داد ، لیکن آن همه سرزنش و پند سودمند نمى‏شد.

 

روزى امام صادق (ع) به وى گفت : چرا مانند برادرت نیستى؟ به خدا سوگند نور هدایت ، در سیماى او مى‏شناسم!

 

عبدالله : چرا ؟ مگر پدر و مادر ما یکى نیست؟

 

امام : او پاره تن من است، ولى تو فقط فرزند منى.10

 

به گمانم مقصود امام از اینکه چرا مانند برادرت نیستى ، فقط اسماعیل بوده است ؛ چون او تنها برادر ابى و امى عبدالله بوده، نه موسى کاظم (ع) و همین حدیث نشانگر منزلت والاى اسماعیل نزد خدا و نزد پدر و دلیل بى اعتبارى و بى ارزشى عبدالله افطح نزد خدا و نزد پدر مى‏باشد.

 

به هر حال، عبدالله بر این اساس که او بزرگترین فرزندان امام است، پس از رحلت پدر مدعى امامت شد و حضرت صادق پسرش کاظم (ع) را از این جریان آگاه کرده و فرموده بود با او درگیر نشود و سخن نگوید که در کوتاه مدت خواهد مرد، و جریان همانطور که امام فرموده بود، رخ داد.11

 

وقتى عبدالله مدعى امامت شد، جمعى از اصحاب امام صادق (ع) از او پیروى کردند؛ لیکن اکثر آنان بعداً از او برگشتند و به امامت حضرت موسى کاظم (ع) معتقد شدند ، زیرا دعوى عبدالله را سست دیدند و حق را نزد ابوالحسن موسى (ع) یافتند و دلایل امامت را در او دیدند.

 

از جمله اشخاصى که براى کشف حقیقت نزد عبدالله رفتند، هشام بن سالم و مؤمن الطاق بودند. هنگامى که اینان پیش عبدالله رفتند، مردمى دور او را گرفته و بر وى خیره بودند.

 

هشام و مؤمن از او سؤال کردند: زکات در چه مقدار مال واجب مى‏شود؟

 

عبدالله : در دویست ، پنج تا.

 

- دریکصد تا چقدر؟

 

عبدالله : دو درهم و نیم.

 

- به خدا سوگند مرجئه چنین نمى‏گویند.

 

عبدالله : نه به خدا قسم من نمى‏دانم مرجئه چه مى‏گویند!

 

هشام و م)من دانستند که عبدالله امام نیست و در دعوى خود صادق نمى باشد آنان حیران و سرگردان از خانه او خارج شدند و نمى دانستند به کجا رو کنند؛ لذا در یکى از کوچه‏هاى مدینه نشسته و گریه سر دادند و با خود مى‏گفتند: نمى‏دانیم چه کنیم و به چه کسى بگرویم به مرجئه ، به قدریه، به زیدیه، به معتزله و یا به خوارج؟

 

در این هنگام هشام پیرمردى را دید که به او اشاره مى کند و چون هشام آن پیرمرد را نمى‏شناخت ، به مؤمن گفت: گمان مى‏کنم او از جاسوسان منصور است که این روزها در مدینه پخشند و مى خواهند بدانند که شیعیان جعفر صادق (ع) به چه کسى مراجعه مى‏کنند و بر او اتفاق نظر دارند تا او را گردن زنند؛ پس تو از من دور شو ! چون او با من کار دارد، نه با تو .

 

در این موقع مؤمن الطاق ازهشام دور شد و هشام به دنبال آن پرمرد راه افتاد ، تا به خانه ابوالحسن موسى کاظم (ع) رسیدند . او هشام را رها کرد و رفت. خادمى که دم در خانه بود، گفت : بفرمائید تو، خداوند شما را مورد رحمت قرار دهد. هشام داخل شد و حضرت بدون مقدمه به او گفت : ... نه به سوى مرجئه ، نه به قدریه ، نه به زیدیه، نه معتزله و نه به خوارج !!

 

هشام که امام عصر خود را شناخته بود ، از نزد او بیرون آمد و مؤمن الطاق را دیدار کرد و در پاسخ او که از ماجرا پرسیده بود ، داستان را بتفصیل تعریف کرد.

 

مفضل نیز با ابوبصیر ملاقات کرد و با هم نزد امام کاظم (ع) رفتند و حقانیت آن بزرگوار بر آنان آشکار شد. از این پس ، هشام با فوج فوج شیعیان ملاقات و آنها را با امام موسى کاظم (ع) آشنا مى‏کرد و بدین وسیله رستگار مى‏شدند ، جز عده‏اى کم مانند عمار ساباطى و یارانش.

 

اما عبدالله رفته رفته بیشتر شناخته مى‏شد و جز اندکى از مردم به خانه او تردد نمى کردند و چون او پى برد که هشام در ارشاد مردم نقش فعال دارد، عده‏اى را به مزدورى گرفت که او را مورد ضرب و هتک قرار دهند.

 

عبدالله همچنان بر دعوى امامت اصرار داشت، تا اینکه پش از هفتاد روز از شهادت امام صادق (ع) جان سپرد و بقیه پیروان او از وى برگشتند ، جز جمعى ناچیز که به فطحیه معروفند و آنان نیز که واپسینانشان بنى فضال بودند بکلى منقرض شده‏اند.12

 

 

اسحاق : او مردى فاضل ، صالح، متقى و مجتهد بوده و مردم از وى احادیث و آثار علمى فراوانى نقل کرده‏اند.

 

ابن کاسب 13 هرگاه از او حدیث روایت مى‏کرده ، مى‏گفته است : حدیث کرد مرا ئقه مرضى اسحاق بن جعفر.

 

اسحاق به امامت برادرش موسى بن جعفر (ع) عقیده داشته و حتى خود از راویان احادیث و نصوص بر امامت موسى کاظم از طریق امام صادق و على بن جعفر (ع) بوده و فضل و تقواى این دو برادر یعنى اسحاق و على مورد اتفاق همه بوده است .14

 

اسحاق از جمله شاهدان وصیت امام موسى (ع) براى فرزندش امام هشتم بوده و از آثار فضیلت و تقوایش آنکه او مدافع امام رضا بوده است موقعى که برخى برادران آن حضرت پس از رحلت امام کاظم (ع) نزد قاضى مدینه شکایت کردند و یکى از آنها به نام عباس بن موسى اظهار داشت: خداوند قاضى را صلاح بخشد و مردم را ازوجودش بهره‏مند سازد؛ در زیر این کتاب (نامه مهر و موم شده) گنج و گوهرى است و برادرمان رضا مى‏خواهد آن را فقط از آن خود کند و پدرمان جز آن، چیز دیگرى باقى نگذاشته و آن را هم در اختیار وى گذاشته و ما را تحت تکفل او قرار داده است و اگر مى‏خواستم ، جلوى مردم راز را فاش مى‏ساختم.

 

در این هنگام ابراهیم بن محمد 15 به وى پرید و گفت : اگر چیزى بگوئى ، به خدا سوگند راست نخواهى گفت و ما آن را نخواهیم پذیرفت و تو نزد ما سرزنش شده و رانده شده خواهى بود. ما تو را از خردسالى و هم اکنون به دروغگوئى مى‏شناسیم و پدرت بهتر از همه تو را مى‏شناخت و در تو خیر و نیکى سراغ نداشت و از ظاهر و باطن تو آگاهى کامل داشت و حتى دو عدد خرما را نیز به طور امانت نزد تو نمى‏گذاشت.

 

سپس عمویش اسحاق بن جعفر بلند شد و یقه او را گرفت و گفت: تو بسیار بى خرد و احمق هستى. بساطت را جمع کن! سابقه‏ات پیش ما معلوم است .

 

آنگاه همه حاضران به یارى اسحاق و تؤیید گفته‏هاى او بپا خاستند.16

 

جز ابن کاسب و ابن عینیه ، اشخاص دیگرى نیز از اسحاق بن جعفر نقل حدیث کرده‏اند، که از آن جمله‏اند: بکربن محمدازدى، یعقوب بن جعفر جعفرى و عبدالله بن ابراهیم جعفرى و وشا.17

 

محمد بن جعفر : او مردى شجاع و سخى و زاهد بود . یک روز در میان، روزه مى‏گرفت و همسرش خدیجه دختر عبدالله بن حسین مى‏گفته: محمد با لباسى نو و مرتب از نزد ما بیرون مى‏رفت و به هنگام بازگشت، مى‏دیدیم که آن را به مستمند و بیچاره‏اى بخشیده است . او همه روز گوسفندى براى پذیرائى ازمهمانانش سر مى‏برید و از بس زیبا و نیکو صورت بود «دیباج» نامیده مى شد.

 

محمد ، به زیدیه متمایل و به قیام مسلحانه معتقد بوده است و به سال 199 ق . در مکه علیه مأمون عباسى قیام کرد و زیدیه جارودیه هم از او پیروى کردند.

 

وقتى که عده‏اى براى خلافت با وى بیعت کردند و او مردم را به سوى خود خواند و عنوان امیرالمؤمنین بر خود نهاد، امام رضا (ع) نزد او رفت و فرمود: اى عمو! پدر و برادرت را تکذیب مکن! این دعوى تو سر نمى‏گیرد.

 

از قضا زمانى درنگ نکرد تا اینکه عیسى جلودى به جنگ محمد رفت و شکستش داد . او امان خواست و لباس سیاه که شعار عباسیان بود به تن کرد و بر منبر رفت و خود را از خلافت خلع و خلافت مأمون را رسمى اعلام کرد.

 

روزى که محمد مى‏خواست با سپاه جلودى برخورد کند، امام رضا (ع) توسط شخصى به نام «مسافر» که از خدمتکاران امام بود، به وى پیغام داد که با جلودى نجنگد که شکستش حتمى است . امام به آن شخص سفارش کرده بود که نگوید این سخن را از سوى چه کسى مى‏گوید و در صورت اصرار، به وى بگوید که در خواب دیده‏ام.

 

هنگامى که «مسافر» فرستاده امام رضا (ع) نزد او آمد و جریان را به وى گفت: محمد پرسید که این سخن از کجا مى‏گوئى؟

 

«مسافر» پاسخ داد که خواب دیده‏ام . محمد با استهزاء و نیشخند گفت : بنده خدا بى طهارت خوابیده و خواب آشفته دیده است .

 

اتفاقاً امر آنگونه شد که «مسافر» از قول امام رضا (ع) گفته بود و پس از آنکه محمد از دعوى خلافت کناره گرفت و استعفا داد جلودى او را نزد مأمون فرستاد؛ اما مأمون او را بسیار احترام کرد و در کنار خویش نشانید و صله و احسان فراوان به او کرد.

 

محمد همچنان در خراسان در دربار مأمون بسر مى‏برد و در مرکب بنى اعمام او حرکت مى کرد و رفتار مأنون با وى استثنائى بود وکمتر پادشاهى با زیردستانش چنان رفتار مى کرد . محمد همیشه همراه جمعى ازآل ابى طالب حرکت مى‏کرد و به دربار خلیفه مى‏آمد. مأمون خوش نداشت طالبیانى که در سال دویست بر وى خروج کرده بودند و او به همهشان پناه داد بود همراه محمد حرکت کنند و دستور داد که همراه محمد بن جعفر نیایند، بلکه با عبدالله بن حسین همراهى کنند؛ ولى آنان دستور را نادیده گرفتند و به صورت اعتصاب در خانه‏ها نشستند . از این رو دستور ثانوى از طرف خلیفه صادر شد که با هر کس دوست دارید، همراهى کنید ، و آنان به هنگام آمدن به دربار خلافت با محمد بن جعفر همراه مى‏شدند و اگر او بر مى‏گشت آنان نیز بر مى گشتند.!

 

موقعى که محمد بر مأمون عباسى خروج کرد، حضرت رضا (ع) از او روى بگردانید و همراهى نکرد و فرمود: مصمم هستم که با او زیر یک سقف ننشینم . عمربن زید که در حضور ابى الحسن (ع) بوده، مى‏گوید: در دل خویش گفتم امام ما را به نکوئى و صله رحم فرمان مى دهد، لیکن خود با عمویش چنین رفتار مى کند! آنگاه حضرت ابى الحسن الرضا (ع) رو به من کرد و فرمود: همین رفتار من با عمویم صله و نیکى به او است ؛ چون اگر او نزد من بیاید و حرفهایش را بزند ، مردم به توهم تأیید من ، او را تصدیق خواهند کرد؛ اما اگر پیش من نیاید و من نیز نزد او نروم مردم سخنان او را نخواهند پذیرفت .18

 

محمد بن جعفر بیمار شده بود. به امام رضا (ع) خبر دادند که چانه محمد را کشیده‏اند و او در حال مرگ است . امام با تنى چند از اصحاب و یارانش به عنوان عیادت بر بالین محمد حاضر شدند و دیدند که او را رو به قبله خوابانده‏اند و برادرش اسحاق و دیگر طالبیان بر او مى‏گریند امام رضا (ع) نشست و نگاهى به چهره محمد انداخت و تبسم کرد . برخى از حاضران این تبسم را خوش نداشتند و آن را شماتت تلقى کردند . وقتى امام به قصد نماز در مسجد از خانه محمد خارج مى شد، یاران امام گفتند: فدایتان شویم ، بعضى از حاضران به هنگام تبسم شما چیزى گفتند که ما را خوش نیامد.

 

امام فرمود: تبسم من براى این بود که مى‏دیدم اسحاق براى محمد مى‏گرید . به خدا سوگند او پیش از محمد خواهد مرد و محمد بروى خواهد گریست . 19 از قضا محمد از آن بیمارى شفا یافت، ولى اسحاق درگذشت و این جریان از جمله معجزات حضرت رضا (ع) محسوب مى‏گردد.

 

در زمانى که محمد در خراسان مى‏زیست ، در برابر تاج و تخت مأمون چندان هم خاضع نبود و هر چند که او در شهر تحت نظر بود مع ذلک اباى نفس و عزت خود را کاملاً حفظ مى‏کرد.

 

روزى غلامان ذوالریاستین یعنى سهل بن فضل وزیر مأمون، خدمتکاران محمد را بر سرخرید هیزم کتک زده بودند . به محض اینکه جریان به گوش محمد رسید با خشم و عصبانیت در حالیکه بیژامه و عبائى به تن داشت با یک عصا از خانه بیرون آمد و زیر لب زمزمه مى‏کرد: مرگ از این زندگانى ذلتبار بهتر است : عده‏اى هم به دنبال او راه افتاده بودند، تا اینکه او شخصاً غلامان وزیر را تنبیه کرده و هیزمها را از دستشان پس گرفت.

 

خبر به گوش مأمون رسید. به وزیرش دستور داد که خود پیش محمد رود و از وى عذرخواهى کند و فضل بن سهل امتثال کرد و به طرف منزل محمد راه افتاد.

 

به محمد اطلاع دادند که وزیر به خانه او مى‏آید . محمد گفت : او باید روى زمین بنشیند . و آنگاه به خدمتکارش گفت که فرش را جمع کند و فقط تشکى مانده که محمد روى آن نشسته بود. فضل وارد شد، محمد روى تشک خود او را جا داد، لیکن فضل روى زمین نشست و از اسائه ادب غلامان و خدمتکارانش پوزش طلبید و سپس برخاست و رفت.20

 

محمد بن جعفر در خراسان درگذشت و مأمون که به قصد دیدن او بیرون آمده بود، هنگامى رسید که جنازه را حرکت داده بودند . وفتى تخت روان را دید، از مرکب پائین آمد و پیاده به راه افتاد و داخل میان دو ستون شد تا جنازه براى برگزارى نماز آماده گر دید . مأمون جلو آمد و بر محمد نماز گزارد و سپس تا کنار قبر او را تشییع کرد و شخصاً داخل قبر شد و پس از پایان مراسم تلقین از گور بیرون آمد و در کنار آن ایستاد تا کار دفن تمام شد.

 

عبدالله بن حسن ضمن دعا و سپاسگزارى گفت: اى امیر! خودتان را به زحمت انداختید؛ بهتر بود سواره حرکت مى‏کردید.

 

مأمون در پاسخ گفت : این رحم و خویشیى است که از دویست سال پیش برید شده است .

 

محمد بن جعفر به هنگام وفات بسیار بدهکار بود. اسماعیل بن محمد خواست فرصت را غنیمت شمرده و از مأمون که روى قبر ایستاده بود تقاضاى پرداخت آنها را کند؛ از این رو به برادرش که در کنارش بود پیشنهاد کرد که راجع به بدهیهاى محمد صحبت کند که فرصتى مناسبتر از این پیدا نخواهد شد. اما مأمون خود پیشدستى کرد و پرسید: ابوجعفر چقدر بدهکار است ؟

 

اسماعیل : بیست و پنج هزار دینار.

 

مأمون: خداوند بدهیهاى او را داد. به چه کسى وصیت کرده است و وصى او کیست؟

 

اسماعیل : به فرزندش یحیى که در مدینه بسر مى‏برد.

 

مأمون: او در مدینه نیست، در مصر بسر مى‏برد. ما مى‏دانستیم که او در مدینه نمانده، ولى دوست نداشتیم محمد را از این امر آگاه سازیم که او ناراحت مى‏شد؛ زیرا مى‏دانست که ما به خروج او از مدینه رضا نداشتیم.22

 

على بن جعفر: او مردى فوق‏العاده با جلالت و با فضیلت بوده است و در وثاقت و مورد اعتماد بودن او در نقل حدیث ،احدى تردید ندارد و هر کس کتب حدیثى را بررسى کند، خواهد دید که او از برادرش امام موسى کاظم (ع) چقدر حدیث روایت کرده، که همگى حکایت از دانش و معرفت وى مى‏کند.

 

شیخ مفید طاب ثراه مى‏نویسد: على بن جعفر مردى بوده کثیرالروایت ، محکم کار، محتاط و متقى و پرفضیلت . او ملازم برادرش موسى بن جعفر (ع) بوده و حدیث فراوان از او روایت کرده است.23

على توجه زیاد به برادرش حضرت موسى بن جعفر (ع) داشته و دائماً با او در ارتباط بوده و مى‏کوشیده که احکام دینى‏اش را از امام و پیشوایش بیاموزد؛ از این رو مسائل زیادى از امام موسى کاظم (ع) روایت کرده و سؤال و جوابهاى مستقیم با آن حضرت داشته که مشهور است .

دربارها نص بر امامت حضرت موسى کاظم (ع) ، او و برادرش اسحاق بن جعفر که هر دو در فضل و تقوى سرآمد بوده‏اند، حدیث فراوان کرده‏اند. از دیگر نشانه‏هاى تقوى و پرهیز گارى على بن جعفر آنکه او به امامت امامان بعد از برادرش موسى کاظم (ع) نیز اذعان و اعتقاد داشته هر چند که خود مردى سالخورده ، فاضل و جلیل‏القدر بوده است؛ زیرا این فضائل مانع از آن نبوده که او به حقیقت اعتراف کند ومطابق آن عمل نماید، بلکه این کمالات مایه بصیرت و هدایت بیشتر او مى‏شده است .

مردى که گویا از واقفیه بوده از على بن جعفر راجع به حضرت امام کاظم (ع) سؤال کرد . او در پاسخ گفت : امام در گذشته است.

مرد واقفى : از کجا مى‏دانى که او در گذشته است.

على بن جعفر: دارائى او به عنوان میراث تقسیم شده و همسرانش شوهر کرده‏اند و امام پس از او هم لب به سخن گشوده و بر کرسى امامت نشسته است.

مرد واقفى : او چه کسى است ؟

على بن جعفر: فرزندش امام على الرضا.

مرد واقفى : او چه شده است ؟

على بن جعفر: او هم بدرود حیات گفته و چشم از این جهان بسته است.

مرد واقفى : این را از کجا دانسته‏اى؟

على بن جعفر: دارائى و ثروت او هم تقسیم شده و زنانش ازدواج کرده‏اند و امام پس از او معین گردیده است.

مرد واقفى : او کیست ؟

على بن جعفر: پسر او ابوجعفر جواد.

مرد واقفى : آیا تو با این سن و سال و با این جلالت و عظمت و با اینکه فرزند جعفر بن محمد هستى، درباره این پسر بچه چنین عقیده دارى و او را امام مى‏دانى؟!

على بن جعفر: گویا تو شیطان هستى!

آنگاه درست بر ریش خود گذاشت و رو به آسمان کرد و گفت : من چه کنم؟ خداوند این پسر بچه را شایسته امامت دانسته و مرا با این ریش سفید، اهل و شایسته ندانسته است24

به حقیقت سوگند که تقوى، پایدارى و حق طلبى همین است و مرد حق کسى است که مغرور این برتریهاى ظاهرى نشود و کبر سن و داشتن فضل و معلومات که احیاناً موجب غرور و طغیان نفس مى شود او را نفریبد.

رفتار على بن جعفر با امام جواد (ع) همیشه مانند مرید با مراد و مأموم با امام خویش بوده است و هرگز عموى بزرگ بودن مانع از آن نبوده که او در انجام وظیفه کوتاهى کند، بلکه گاهى جمله «قربانت گردم» به امام جواد (ع) مى‏گفته است .

یک روز امام جواد علیه السلام مى خواست فصد کند، یعنى براى درمان از بدنش خون بگیرد. موقعى که طبیب خواست رگ امام را ببرد على بن جعفر جلو آمد و گفت: اى سرور من ! اجازه دهید نخست از من شورع کند، بلکه از تیزى تیغ کاسته شود. و بعد از آنکه امام جواد (ع) بلند شد که بیرون رود، او بپا خاست و کفشهاى امام را جفت کرد.25

روزى ابوجعفر محمد جواد (ع) وارد مسجد رسول الله مى‏شد . تا چشم على بن جعفر به امام افتاد، بدون کفش و عبا بیرون پرید و به استقبال امام شتافت و او را تعظیم نمود و بر دست مبارکش بوسه زد. آنگاه امام به على بن جعفر فرمود: اى عموى من، بفرمائید بنشینید! خداوند شما را مورد لطف و مرحمت قرار دهد.

على بن جعفر عرض کرد: اى سرور من! چگونه من بنشینم در حالیکه شما هنوز ایستاده‏اید؟

پس از آنکه امام از آنجا گذشت و به جایگاه خود رفت، اطرافیان على بن جعفر به سرزنش او زبان گشودند و گفتند: شما عمومى پدر او هستید؛ چگونه با او که نوجوانى است، اینگونه رفتار مى‏کنید؟.

على بن جعفر در پاسخ آنها گفت : ساکت باشید! آنگاه دست بر محاسن خویش گذاشت و گفت : - خداوند این ریش سفید را شایسته امامت ندانسته، اما این جوان را اهل و شایسته دانسته و بر این جایگاه قرارش داده است . شما مى‏گوئید من فضیلت و شایستگى او را نعوذ بالله منکر شوم؟ نه، بلکه من بنده و خدمتکار او هستم.26

این است آن نفس قدسیه‏اى که هر کس داراى آن باشد، حق را شناخته و از آن پیروى مى کند و هرگز به دنبال تعصب و هوى نمى‏رود و گرفتار غرور و خودپسندى نمى‏گردد. بلکه از آثار خودشناسى و خود دوستى آن است که انسان از فرمان آفریدگارش (جل شانه) اطاعت کند و در اطاعت اولیاء الله و صاحبان امر باشد.

این گوشه‏اى بود از شرح حال على بن جعفر که نشانگر دل پاک و نفس قدسى او است و حاکى از روح تعبد و خداشناسى و شناخت او نسبت به حجتهاى الهى در میان بندگانش .

على بن جعفر را در نسبت به سرزمین «عریض» در نزدیکى مدینه که در آنجا سکونت داشته است عریضى هم مى‏نامیدند و اسماعیل هم در همانجا درگذشت و بالاخره على داراى فرزندانى بوده که به همین عنوان عریضى معروفند.

یکى دیگر از فرزندان امام، عباس بن جعفر است . شیخ مفید او را مردى شریف و فاضل خوانده ونگارنده، شرح حال دیگرى جز آنچه که شیخ مفید (طاب ثراه) بدان پرداخته است، راجع به او چیزى نجستم.27

امام موسى کاظم (ع) نیز یکى دیگر از اولاد حضرت امام جعفر صادق (ع) است، که به عقیده شیعه امامیه، امامت پس از درگذشت پدر به او رسیده است .

--------------------------------------------------------------------------------

1- نگاه کنید به خرائج و جرائح ، بحارالانوار ، علل الشرایع و کفایأ الاثر در شرح حال و ترجمه امام صادق (ع).

2- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 281.

3- وسائل الشیعه ، ج 10، ص 426، 253 و 255 و 260.

4- الارشاد، ص 284.

5- اصول کافى ، ج 1، ص 309.

6- رجال ابو على.

7- ارشاد مفید، ص 285.

8- مردم، همواره به پیروى از امام صادق بر کفن‏هاى مرده‏هایشان همین جمله را مى‏نویسند و برخى عوام، حتى کلمه اسماعیل را هم مى‏نویسند.

9- منظور او از خدا در اینجا، امام صادق (ع) است و این شماتت و زخم زبانى بوده است از آن دشمن اهل بیت ، ولا شیعه ، امام را خدا نمى داند و غالیان حسابى دیگر دارند.

10- ارشاد مفید ، ص 285.

11- اصول کافى ، ص 310.

12- رجال کشى ، ص 219 ، چاپ مؤسسه اعلمى.

13- رجال کشى، ص 219 ، ارشاد مفید ، ص 286.

14- در کتب رجالى هر چند تتبع کردیم نام و نشانى از ابن کاسب نجستیم و طریحى و کاظمى و اسحاق را با روایت ابن کاسب از وى، ممتاز مى دانند . ولى به هر حال شرح حالى از او ارائه نداده‏اند و این امتیاز را درباره سفیان بن عینیه نیز گفته‏اند. اما او غیر از ابن کاسب است .

15- ارشاد مفید، ص 286.

16- ظاهراً مقصود ، همان فرزند اسماعیل بن جعفر است .

17- اصول کافى ، ج 1، ص .317 این داستان بتفصیل در این کتاب آمده است .

18- بکر بن محمد از روایان امامان صادق ، کاظم و رضا (ع) بوده و از افراد مورد وثوق مى‏باشد که جز از اشخاص موثق، حدیث نقل نکرده است . یعقوب بن جعفر از روایان اسحاق است و شیخ کلینى درباب میلاد امام کاظم (ع) و در کتاب نکاح، از او روایت کرده است و همین ، دلیل بر وثاقت اوست، ولى علماى رجال کمتر به ترجمه و شرح حال او پرداخته‏اند و نسب او به جعفر بن ابى طالب مى‏رسد . عبدالله بن جعفر عمومى همین یعقوب بن جعفر است که فردى موثق و راستگو بوده و وشا هم از روایان امام رضا (ع) و فردى مورد وثوق بوده است .

19- ارشاد مفید، ص 286.

20- بحارالانوار ، ج 47، ص 246.

21- همان کتاب و همان صفحه.

22- ارشاد مفید ، ص 286.

23 و24- ارشاد مفید ، ص 287.

25- رجال کشى ، ص 364.

26- رجال کشى ، ص 365.

27- اصول کافى ، ج 1، ص 322.



:: لینک ثابت
ن : poianfar
ت : 20 مرداد 1394
بازدید : 239
نظرات : 5
4 دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

افزایش ترافیک سایت شما مدیر سایت در تاریخ : پنجشنبه 22 مرداد 1394 - - گفته است :
www.iAlexa.ir افزایش ترافیک سایت شما افزایش ترافیک وبلاگ شما افزایش ترافیک فروشگاه شما واقعی تضمینی دارای نماد اعتماد www.iAlexa.ir

رضا مدیر سایت در تاریخ : دوشنبه 26 مرداد 1394 - - گفته است :
سلام دوست خوبم - وبلاگ خوبی داری من یک دانشجوی رشته کامپیوتر ام و چون از پس هزینه های دانشگام بر نمیام و توان مالی خوبی ندارم ، برای تامین مخارج دانشگاهم یک سایت مربوط به فروش جدول های اکسل زدم ازت خواهش می کنم اگه می تونی لینک سایتمو تو وبلاگت بزاری تا بازدید سایتم بیشتر بشه و خرید کنن ، اگه اینکارو بکنی ارزو می کنم خدا هر چی بخوای بهت بده ممنونم آدرس سایت : http://exel.majmue.ir عنوان سایت : دانلود جداول اکسل

deniz مدیر سایت در تاریخ : چهارشنبه 11 شهریور 1394 - - گفته است :
لذت نگرستن و درک طبیعت والاترین نعمت است . آلبرت انیشتین سلام از وبلاگتون دیدن کردم،دعوت ما را به دنیزچت قبول بفرمایید و با حمایت از ما در چتروم دنیز عضو شوید،با جایزه،چت صوتی تصویری رایگان،نیازمند ناظر فعال،اگه دوستان زیادی دارید میتونید مدیر بشید.به امید بهاری شدن فضای دنیزچت منتظر شما هستیم ادرس دنیزچت: http://www.denizchat.com/ ادرس وبلاگ دنیز چت http://denizchat.mihanblog.com/

deniz مدیر سایت در تاریخ : چهارشنبه 11 شهریور 1394 - - گفته است :
لذت نگرستن و درک طبیعت والاترین نعمت است . آلبرت انیشتین سلام از وبلاگتون دیدن کردم،دعوت ما را به دنیزچت قبول بفرمایید و با حمایت از ما در چتروم دنیز عضو شوید،با جایزه،چت صوتی تصویری رایگان،نیازمند ناظر فعال،اگه دوستان زیادی دارید میتونید مدیر بشید.به امید بهاری شدن فضای دنیزچت منتظر شما هستیم ادرس دنیزچت: http://www.denizchat.com/ ادرس وبلاگ دنیز چت http://denizchat.mihanblog.com/

دیدگاه خود را به ما بگویید

نظر شما :

برای افزایش امنیت لطفا کدی را که در تصویر زیر می بینید در کادر وارد کنید :
CAPTCHA Image   Reload Image
Enter Code*: